دلم حس نوشتن می خواهد و ...

+ نوشته شده در ۹۴/۱۱/۱۳ساعت 3:59 توسط فهیمه |

http://uupload.ir/files/a3y9_web.png

 

این عکس از مطلبی هست که معلوم نیست کجا پریده رفته؟؟؟؟؟

 

آپلود عکس

+ نوشته شده در ۹۴/۰۷/۱۸ساعت 16:9 توسط فهیمه |

این چند سال اخیر هر وقت اومدم اینجا مهرماه هست و جالبه که بیشتر همون روز تولدمون بوده.... ولی دیگه از یادم رفتی... باور کن.... دروغ نمی گم... اصولا دروغگو نیستم... 

 

+ نوشته شده در ۹۴/۰۷/۱۸ساعت 15:55 توسط فهیمه |

سلام ویژه از همین جا .... غربت کشنده و در عین حال زندگی بخش و راحت که ذره ذره مرا در خود خواهد کشید به تمام آنان که بودند و هستند امشب  و پیش از امشب .در دنیای نادیده و مجازی .... برایتان دست تکان میدهم 

پ ن : شاید بعداً کلاً نظرم عوض شد.... 

از طرف هوووللیییاااااااااااااااااااااااااععع 

+ نوشته شده در ۹۴/۰۷/۱۲ساعت 2:57 توسط فهیمه |

...

دیوان نفیس خواجه ی راز را برای تولدت خریدم اما ،

افسوس که نه دیدمت و نه می خواهم که ببینمت...

دیوان نفیس خواجه ی راز را برای تولدت خریدم اما ،

در هزار پستو پنهانش کردم تا دیدنش چنگ بر قلب و روحم نیندازد.

دیوان نفیس خواجه ی راز را در هزار پستو پنهان کردم اما خاطرت از من پنهان نمی شود...

و تو اگر مرا به خاطر بیاوری ... من همان دوستدارم با همان ظرفیت و با همان کیفیت

اگر مرا به خاطر بیاوری  ... بی شک باز می پنداری دوست داشتنت یک شوخی گزاف و گزنده بود و 

نمی دانی که چقدر اشتباه تو ادامه دارد...

تاوان اشتباه تو را من دادم  و  شیرینی شوخی من به کام تو خوش آمد...

پ. ن : ششمین سال یا شاید هفتمین سال هم گذشت...

پ. ن : زادروزت خجسته و شاد ... زادروزم به یاد زادروزت میگذرد


+ نوشته شده در ۹۲/۰۷/۱۸ساعت 0:0 توسط فهیمه |

۱۳۹۰/۰۲/۲۵


خوب می دانست که اگر از یادش بروم ، آواره ی کوچه ها خواهم شد ...

او بی رحمانه خواست ،

و من با یادش و از یادش رفتم...

سالهاست آواره ی کوچه هایی هستم که نه با او خاطره دارم

نه بوی اورا می دهند

اما لبریزند از آواره هایی که به قلبم و به خاطراتم ، دست درازی می کنند.


پ. ن : زادروزت خجسته و شاد ...


+ نوشته شده در ۹۱/۰۷/۱۸ساعت 0:1 توسط فهیمه |


۱۳۹۰/۱۱/۱


بالهایم را جا گذاشته ام و بی بال .... سقوط می کنم.

بالهایم را در میان دستان تو ،

بر شانه های زندگیت،

در انتهای نگاه غمگین دخترک بی پروا،

در تیترهای روزنامه ،

در کیوسک خیابان شاهد ...

در خیابانهای پایتخت،

بر فراز پل پارک وی جا گذاشتم. 

بالهایم را به فرشته ای سپردم تاتمام عمر برایت آرامش باشد،

بالهایم را به کودکی خواهم بخشید که برایت دلبند باشد.

بالهایم را می خواهم که جا بگذارم برای شادمانه های پرواز تو در زندگی...

پرواز برای من،

بی تو لطفی ندارد.


پ ن : با الهام از : " بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟"  از " عرفان نظر آهاری"


+ نوشته شده در ۹۱/۰۷/۰۴ساعت 23:26 توسط فهیمه |

مطالب قدیمی‌تر