X
تبلیغات
حسّ ِخوبِ نوشتن
...

دیوان نفیس خواجه ی راز را برای تولدت خریدم اما ،

افسوس که نه دیدمت و نه می خواهم که ببینمت...

دیوان نفیس خواجه ی راز را برای تولدت خریدم اما ،

در هزار پستو پنهانش کردم تا دیدنش چنگ بر قلب و روحم نیندازد.

دیوان نفیس خواجه ی راز را در هزار پستو پنهان کردم اما خاطرت از من پنهان نمی شود...

و تو اگر مرا به خاطر بیاوری ... من همان دوستدارم با همان ظرفیت و با همان کیفیت

اگر مرا به خاطر بیاوری  ... بی شک باز می پنداری دوست داشتنت یک شوخی گزاف و گزنده بود و 

نمی دانی که چقدر اشتباه تو ادامه دارد...

تاوان اشتباه تو را من دادم  و  شیرینی شوخی من به کام تو خوش آمد...

پ. ن : ششمین سال یا شاید هفتمین سال هم گذشت...

پ. ن : زادروزت خجسته و شاد ... زادروزم به یاد زادروزت میگذرد


+ نوشته شده در 92/07/18ساعت 0:0 توسط فهیمه |

۱۳۹۰/۰۲/۲۵


خوب می دانست که اگر از یادش بروم ، آواره ی کوچه ها خواهم شد ...

او بی رحمانه خواست ،

و من با یادش و از یادش رفتم...

سالهاست آواره ی کوچه هایی هستم که نه با او خاطره دارم

نه بوی اورا می دهند

اما لبریزند از آواره هایی که به قلبم و به خاطراتم ، دست درازی می کنند.


پ. ن : زادروزت خجسته و شاد ...


+ نوشته شده در 91/07/18ساعت 0:1 توسط فهیمه |


۱۳۹۰/۱۱/۱


بالهایم را جا گذاشته ام و بی بال .... سقوط می کنم.

بالهایم را در میان دستان تو ،

بر شانه های زندگیت،

در انتهای نگاه غمگین دخترک بی پروا،

در تیترهای روزنامه ،

در کیوسک خیابان شاهد ...

در خیابانهای پایتخت،

بر فراز پل پارک وی جا گذاشتم. 

بالهایم را به فرشته ای سپردم تاتمام عمر برایت آرامش باشد،

بالهایم را به کودکی خواهم بخشید که برایت دلبند باشد.

بالهایم را می خواهم که جا بگذارم برای شادمانه های پرواز تو در زندگی...

پرواز برای من،

بی تو لطفی ندارد.


پ ن : با الهام از : " بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟"  از " عرفان نظر آهاری"


+ نوشته شده در 91/07/04ساعت 23:26 توسط فهیمه |


۱۳۹۰/۰۱/۲۲


نذر بی مهریت کرده بودم

آنکه بعد از تو آمد و محبتی کرد برایش زندگی شوم...

حتی اگر نشانه ای از تو در او نباشد.

دیوانگی بود و جنون

اما مگر " من" بی جنون می شود

و همان شد که تو رفتی ...

و او آمد و من بودم

هیچ نشانه ای از تو در او نبود و

می اندیشم : خودزنی به شکلی دیگر

با همه آنکه برایم خواستنی نبود

با همه آنچه مرا می شکست

با هر آنچه نبودم و می گفت هستی ...دوام آوردم به پاس بودنش بعد از تو...

اینروزها اما نشانه های بی مهری تو در او هم هویدا شده است

آنچه در شما هست و مشترکید ...

شما که آدمیزادید و از بطن حوا

- اینبار نذر جنون می کنم

به حرمت دلم که داغ بر او گذاشتید

داغ بر دستانم می گذارم و سنگین غرورم را نجات می دهم که پایمال محبت دل هرجایی ام شد...

آسمان زمین بیایدو

زمین آسمان برود

از نسل قابیلیم...

من عهد خودم را دمی با عشق پنهانی تو شکستم و نذر کردم

کیفرش همین بود که هست.

اکنون خودم را جمع می کنم و بند می زنم و محکمتر از پیش می شوم

به یاد شیرینت بیستون می سایم

که هیچ یادی دلچسب تر از "تو " و هیچ دردی دردناک تر از نبودنت نیست





پ ن : روراست بودن هم جسارت می خواهد که "تو "کمی داشتی ولی "او "ندارد. او هم می رود ولی یاد تو برایم می ماند...می دانم



+ نوشته شده در 91/04/16ساعت 22:38 توسط فهیمه |

روزی شاید....

اما نمی رسد...

که من " تو" را و " دوستت دارم"  را فراموش کنم

چرا که باید اسم شبم را به خاطره ها بسپارم ،

روز ناگهانی  تولد و ماه پاییزیم را فراموش کنم ،

فراموشی مرگ می آورد ... و من

هنوز زنده ام.

+ نوشته شده در 91/02/12ساعت 23:6 توسط فهیمه |

 

فرارسیدن سال نو خجسته باد...

+ نوشته شده در 91/01/04ساعت 23:39 توسط فهیمه |

# به طور کاملاً اتفاقی ، متوجه شدم امروز این وبلاگ دو ساله شده... تولدش مبارک @--/---
+ نوشته شده در 90/12/05ساعت 23:56 توسط فهیمه |