از می ناب به جام تو زنم جام  دگر                   تا شوی مست و بگیرم ز لبت کام دگر

مست و مدهوش نگردی به صد ساغر می         شب به روزم شد و روزم چه کنی شام دگر

عاشق زارم و نام دگری نیست مرا                   مه من هستی و پرسی زچه ام نام دگر

مرغ دل بر سر بامت بنشیند شب و روز             فکر رفتن نکند ، پهن نکن دام دگر

در ره عشق شدم خسته و پامال جفا              جز دلم پخته نشد در ره تو خام دگر

دوری راه تمامست و شدم خسته راه               تا به نزدیک تو گردم ده و دو گام دگر

پروبالی زدم و بر سر بامت شده ام                   هدف تیر تو گشتم ، نروم بام دگر

دل من بردی و دیگر نبود مونس من                  غمگساری که بود دالی و هم لام دگر

به تمنا ببرد وام فدایی ز لبت                           ورنه هرگز نستاند ز لبی وام دگر

م.فدایی

+ نوشته شده در 93/11/03ساعت 0:16 توسط |

بعضی از دوستان هم هدفشون از احوالپرسی به نوعی آمارگیری هست...  من همانم که بودم... امسال هم همچنان سالهای گذشته... چرا اینقدر نگران میشی که من الان چه پیشرفتی داشتم که شما نداشتی؟؟؟؟

باور کن داری فقط خودتو دچار رنج و عذاب میکنی... راحت باش ... یه نفس عمیق بکش  و به زندگی خودت برس ...

+ نوشته شده در 93/09/30ساعت 0:53 توسط |

روز تولدم را عزیزانم تبریک گفتند. سپاسگزار اولین کسی که تبریک گفت ، هستم ... 

پا به چهارمین دوره ام گذاشتم. امسال سال من هست و به تاخت جلو میرم. متاسفانه یا خوشبختانه در هیچ میدانی حریص نبودم... کمابیش به اهداف کوچکم رسیدم... هرچند به خیلی از اهدافم نرسیدم و هیچ توجیه و دلیلی هم ندارم که چرا؟؟؟؟؟  همین که راضیم خوبه :)

پ.ن : زادروزم خجسته باد و شاد  :)

+ نوشته شده در 93/07/18ساعت 1:11 توسط |

بیزارم از تو که گفتن دوستت دارم را در من هراس انداخته ای

دوستم داری به چشم کشتزاری بکر که باید بی ثمر بماند و َ همانی باشد که تو می خواهی ...

خواستیَم ، بمانم .

نخواستیَم ، بروم...

بیزارم ،

سکوت می کنم ...

بغض دوست داشتنی که بروز نکرده است ، به نفرت از بودنت می چرخد و می چرخد ...

گیج رفته به بن بست می خورم

شرم بر تو باد و َ بر تمام حوّازادگان آدم سیرت

دیوان و پریان آنچه شمایید ، نیستند.

بیزارم و شادمانه سیرت ناخوشایندتان را به سخره می گیرم .

بارها دوست داشته ام و چندین باره دلم را شکسته اید...

شرمتان باد

شرمتان باد

شرمتان باد.



+ نوشته شده در 93/02/21ساعت 22:58 توسط |

...

دیوان نفیس خواجه ی راز را برای تولدت خریدم اما ،

افسوس که نه دیدمت و نه می خواهم که ببینمت...

دیوان نفیس خواجه ی راز را برای تولدت خریدم اما ،

در هزار پستو پنهانش کردم تا دیدنش چنگ بر قلب و روحم نیندازد.

دیوان نفیس خواجه ی راز را در هزار پستو پنهان کردم اما خاطرت از من پنهان نمی شود...

و تو اگر مرا به خاطر بیاوری ... من همان دوستدارم با همان ظرفیت و با همان کیفیت

اگر مرا به خاطر بیاوری  ... بی شک باز می پنداری دوست داشتنت یک شوخی گزاف و گزنده بود و 

نمی دانی که چقدر اشتباه تو ادامه دارد...

تاوان اشتباه تو را من دادم  و  شیرینی شوخی من به کام تو خوش آمد...

پ. ن : ششمین سال یا شاید هفتمین سال هم گذشت...

پ. ن : زادروزت خجسته و شاد ... زادروزم به یاد زادروزت میگذرد


+ نوشته شده در 92/07/18ساعت 0:0 توسط |

۱۳۹۰/۰۲/۲۵


خوب می دانست که اگر از یادش بروم ، آواره ی کوچه ها خواهم شد ...

او بی رحمانه خواست ،

و من با یادش و از یادش رفتم...

سالهاست آواره ی کوچه هایی هستم که نه با او خاطره دارم

نه بوی اورا می دهند

اما لبریزند از آواره هایی که به قلبم و به خاطراتم ، دست درازی می کنند.


پ. ن : زادروزت خجسته و شاد ...


+ نوشته شده در 91/07/18ساعت 0:1 توسط |


۱۳۹۰/۱۱/۱


بالهایم را جا گذاشته ام و بی بال .... سقوط می کنم.

بالهایم را در میان دستان تو ،

بر شانه های زندگیت،

در انتهای نگاه غمگین دخترک بی پروا،

در تیترهای روزنامه ،

در کیوسک خیابان شاهد ...

در خیابانهای پایتخت،

بر فراز پل پارک وی جا گذاشتم. 

بالهایم را به فرشته ای سپردم تاتمام عمر برایت آرامش باشد،

بالهایم را به کودکی خواهم بخشید که برایت دلبند باشد.

بالهایم را می خواهم که جا بگذارم برای شادمانه های پرواز تو در زندگی...

پرواز برای من،

بی تو لطفی ندارد.


پ ن : با الهام از : " بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟"  از " عرفان نظر آهاری"


+ نوشته شده در 91/07/04ساعت 23:26 توسط |

مطالب قدیمی‌تر