اما نمی رسد...
که من " تو" را و " دوستت دارم" را فراموش کنم
چرا که باید اسم شبم را به خاطره ها بسپارم ،
روز ناگهانی تولد و ماه پاییزیم را فراموش کنم ،
فراموشی مرگ می آورد ... و من
هنوز زنده ام.
فرارسیدن سال نو خجسته باد...
۱۳۸۸/۱۱/۱۲
کاش میشد با خوردن شوربا و شلغم
براحتی یک شکست را فراموش کرد ،
جایی که غمباد و تب نبودن تو
با یک سرماخوردگی اشتباه می شود.....
روزی هم
یا شبی هم
بی گمان لحظه ای هم خواهد رسید
که مرگ در ِ اتاق سرد و شب زده مرا می کوبد
مانند درد که کوبه قلبم را
و زنگ دلم را مدام به صدا در می آورد
من چمدانی نبسته ام اما چشم به راه رفتنم.
آرزوهایم را در طبقی
و غم و شادیهایم را در پستویی پنهان کرده ام.
زخم هایم در گنجه است
مبادا نا محرمان نگاههای سخیف خود را به آنها بدوزند
و زشتیشان بیشتر هویدا شود...
تنها می روم و فرشته مرگ ، خود
بار گناهان بی لذتم را می پذیرد.
شانه هایم دیگر تاب بار خودم را هم ندارد...
بارهای خواسته ، نا خواسته تان را از شانه های من بردارید...
یا خود به دوش بگیرید
یا به حضرت عزرائیل بسپارید...
مرا با شما کاری نیست و با دنیای حقیرتان
چون همیشه
رکود...
۱۳۹۰/۰۲/۰۹
تو نیستی ...
نه اینکه بوده ای ...نه
هیچوقت نبوده ای
اما...
دیر زمانیست برای آمدنت هم امید ندارم ...
می نوشتم برای روزی که بیایی
روزی که باشی و از خودم و تو
از همان " ما" کذایی بگویم...
می دانم دیگر نمی آیی ...
روزها خواهند گذشت
و من یکی از همین روزها قلم را به زمین می گذارم
و تسلیم می شوم ، نمی نویسم تا تو پیروزیت کامل شود....
۱۳۸۹/۱۰/۰۳
دلم باران می خواهد
شر شر
که ببارد
بلکه اندوه را از وجود پر از تنشم
پاک کند...
یادش بخیر دالاهو
که مرا همان یاد
شست و با تو برد
و َ هیچ نمانده است
الا تصویری گنگ
از دوستداری که گام جای گامهایت می گذاشت
یوسف(۲)
# ... تو بودی وَ من
ماجد اما نبود
تو راننده بودی
من اما مسافر نبودم
در ساحل خلیج
با امواج بلند
با ماشین دورم می زدی...
سر گردان تو بودم...
# چشم گشودم
تو چه زیبا مرا دور زدی
و من هنوز سرگردان توام
پابرهنه روی شنهای سوزان
۱۳۸۹
به یادت
هفت سین امسالم :
هفت سکوت هفتاد ساله...